فریاد
بعد از رفتنش موهایم را از ته زدم...چون خاطره ی دستانش دیوانه ام میکرد...
****************************
تاس من جفت شیش هم که می آورد، باز هم خانه ی "مارها" سهم من است..
**************************
گـفـت : ضمایر را بگو ...! گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن گـفـت:فــقـط مــن ؟ خودخواهی!گـفـتـم: نه بـقـیـه رفـتـه انـــد . . .
******************************
خنده ام گرفت! وقتـــی بعـــد از مدتها ســـراغی از این دل آواره ام می گیـــری و می گویـــی: "دلـــم برایت تــنگ شده!" یا مـــرا به بازی گرفتـــی ،یا معنـــی درست واژه هایت را نمی دانـــی. هر چـــه هست ،دلتنگی ات ارزانـــی خودت..عشق دروغین نمی خواهم!
******************************
ای کاش خودت گفته بودی که عاشق دیگری شده ای؛ من خودم عاشق بودم، درکت می کردم
******************************
خدایا نمیدانم چرا هرگز جسد کسانی که میگفتند بدون تو میمیرم پیدا نمیشود!!!
******************************
پرهایم را چید که تنها جایی نروم ... اما خودش همسفر پرنده های آزاد شد..
******************************
بهانه نگیر زبان نفهم...دلم را میگویم.آخر تو را از کجا برایش بیاورم !!!!
*****************************
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید...
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی...
بلکه برای اینکه ببینی برای چه کسانی اهمیت داری که این دیوار را بشکنند...

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ،
ای فریاد !
ای فریاد ...
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بام هاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتح شان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ،گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ،
ای فریاد !
ای فریاد ...
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آن دگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ،
ای فریاد !
ای فریاد ...

































