فریاد

عکس نوشته های فلسفی و حکیمانه تیر 93 سری 4

 

بعد از رفتنش موهایم را از ته زدم...چون خاطره ی دستانش دیوانه ام میکرد...

****************************

  تاس من جفت شیش هم که می آورد، باز هم خانه ی "مارها" سهم من است..

                  **************************

گـفـت : ضمایر را بگو ...! گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن گـفـت:فــقـط مــن ؟ خودخواهی!گـفـتـم: نه بـقـیـه رفـتـه انـــد . . .

         ******************************

خنده ام گرفت! وقتـــی بعـــد از مدتها ســـراغی از این دل آواره ام می گیـــری و می گویـــی: "دلـــم برایت تــنگ شده!" یا مـــرا به بازی گرفتـــی ،یا معنـــی درست واژه هایت را نمی دانـــی. هر چـــه هست ،دلتنگی ات ارزانـــی خودت..عشق دروغین نمی خواهم! 

******************************

ای کاش خودت گفته بودی که عاشق دیگری شده ای؛ من خودم عاشق بودم، درکت می کردم

******************************

خدایا نمیدانم چرا هرگز جسد کسانی که میگفتند بدون تو میمیرم پیدا نمیشود!!!

******************************

پرهایم را چید که تنها جایی نروم ... اما خودش همسفر پرنده های آزاد شد..

******************************

بهانه نگیر زبان نفهم...دلم را میگویم.آخر تو را از کجا برایش بیاورم !!!!

*****************************

 

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید...

 

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی...

 

بلکه برای اینکه ببینی برای چه کسانی اهمیت داری که این دیوار را بشکنند...

 

 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز  


                               هر طرف می سوزد این آتش  


پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود  


                 من به هر سو می دوم گریان  


                                          در لهیب آتش پر دود 


 

        وز میان خنده هایم تلخ  


               و خروش گریه ام ناشاد 


 

                     از دورن خسته ی سوزان 

 

 می کنم فریاد ،  

                 ای فریاد ! 

  

                                 ای فریاد ...


 خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم  


                           همچنان می سوزد این آتش  


 نقشهایی را که من بستم به خون دل 


 

                            بر سر و چشم در و دیوار 

                                       در شب رسوای بی ساحل  

وای بر من ، سوزد و سوزد  

 

         غنچه هایی را که پروردم به دشواری  

 

                در دهان گود گلدانها 

 

                       روزهای سخت بیماری 

 

 

                               از فراز بام هاشان ، شاد 

  

دشمنانم موذیانه خنده های فتح شان بر لب 

 

                        بر من آتش به جان ناظر  

 

                                    در پناه این مشبک شب 

 

        من به هر سو می دوم ،گریان ازین بیداد  

 

 می کنم فریاد ، 

  

                 ای فریاد !  

 

 

                             ای فریاد ... 

 

 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش 

  

        آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان 

 

                            و آنچه دارد منظر و ایوان  

 

                                       من به دستان پر از تاول 

  

        این طرف را می کنم خاموش

 

                           وز لهیب آن روم از هوش

 

                      ز آن دگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود  

 

 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود  

 

         خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر  

 

                                صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر  

 

          وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب  

 

                            مهربان همسایگانم از پی امداد ؟ 

 

    سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد 

         می کنم فریاد ، 

 

 

                          ای فریاد !  

 

                                      ای فریاد ...

 

همین ها هستند...

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی،آن لحظه ی قبل از رها کردن دست با نوک انگشت هاش به دست هایت یک

 

فشار کوچک می دهد! چیزی شبیه یک بوسه...    

 

مثل آن راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی!...

 

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی،دستپاچه رو برنمی گردانند،لبخند می زنند و هنوز نگاهت

 

           می کنند...                                                                                                                                              

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست،بهشان جا می دهند،گاهی بفلشان می کنند...

 

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. 

 

 یا گاهی دفتر یادداشتی،نشان کتابی، پیکسلی... 

 

آدم هایی که از سرچهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه...     

 

 آدم های پیامک های آخر شب،که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب،به دوستشان یادآوری کنند که چه عزیزند،آدم های پیامک

 

های پر مهر بی بهانه،حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی... 

 

 آدم هایی که هرچند وقت یک بار ایمیل پر محبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط هایی می

 

نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آورند... 

 

 آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست...      

 

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

 

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند،توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند...

 

همین ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...

 

ما نسل بدبختی هستيم ,دست مان به مقصر اصلی نمی رسد ،
از همديگر انتقام می گيريم !




خیلی وقت است که بـــــی تابم ...

دلم تاب میخواهد !!!
و یک هل محـــــــــــکم

که دلم هری بریزد پائین
هر چه درخودش تلمبـــار کـــرده ...

 

دلـــ♥ـم را بر دوشم می گذارم...

 

می روم...باید کمی صبر کنی،

 

تا قیمتی شوم!!!

 

زیر خاکی شدن وقت می خواهد

 

تـــــو   ، هم 

 

زمزمه های نامهربانی ات را

 

آرام تر بگو، یک وقت دیدی صدایت را باد نه...

 

خاک به گوشم رساند... و دلم ترک خورد

 دل است دیگر...

 روی خاک... زیر خاک نمی شناسد...می شکند..

 

 

 

 

 

 

 

آدمیزاد است دیگر...

 

 گاهی کلی دلیل برای رفتن دارد ،

 

اما  ...

 

دنبال یک بهانه میگردد ،

 

 که بماند !!!

 

که برگردد!!!

کاش زندگی به همین سادگی بود

کاش زندگی به همین سادگی بود

به همین سادگی!!

خالی از حسرت

پوچ از تنهایی

بدون بغض

کاش او...

یک تنه می توانست حریف همه ی غم های بزرگ قلب کوچکت باشد

کاش او می توانست غرق لبخند کند تمام دقایقت را

افسوس که او خود اسیر یک مشت بی کسی است

کاش او می توانست مونست باشد همه ی شب های بی محتوا را

کاش تو.... .

دلت این همه غم نداشت...!

کاش سادگی همه ی این درد و دل های ساده را می شد

برای خدا روی کاغذ نوشت

برای خدا نوشت و به نشانی سادگی یک آرزوی محقر برایش پست کرد

کاش می شد همیشه انقدر ساده نوشت

ساده اما ...

پر از حرف های ناگفته...

پر از لحظه هایی که ناگزیر، زود، دیر شد

کاش گریستن یادت نمی دادند

بغض، بدرقه ی چشمانت نمی کردند

کاش او...

می توانست به جای بغض هایت

یک آسمان گریه کند...

کاش او...

خاطره ی بودنش، جای خالی همه ی خاطره های بی سرانجام چشمان همیشه صبورت را

پر از پرواز پروانه های عاشق می کرد

کاش او...



به گمانم (او) همان (من) م!

خویش از همه ی دنیا جدا...



کاش زندگی ما آدم ها...

به همین سادگی بود....

تنها...

به همین سادگی...!!

 

ایهاالناس عشق یعنی چی؟

کودکی کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!

ومیدانم عشق هرگز نمی میرد

پرنده های خیره کننده

 

  آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

 

 

 

 

 

تمــــــام شعرهايم در وصف نيامدنت است !
اگـــر روزي . . .
نـاگـهان . . .

ناباورانــــه سر برسـي . . .
از شاعر بودن . . .
استعفا ميدهم . . .
نقــــــاش ميشوم. . .
و تا ابــــد نقش پـــرواز مــيکشم !!

*****************************************************

کفش هم وقتی تنگ باشد زخم میکند ... وای به حال " دل " ...

 

 

می شود باران ببارد همین امشب !!!

قول می دهم که فقط بویش را حس کنم اصلا اگر

ببارد فقط از پشت پنجره  نگاهش می کنم فقط...... می شود؟!

خدایا ! دلم به اندازه تمام قطره های باران تنگ است ....

 

 

 

 

درد دل دکتر شریعتی به جوانان


ای جوان

تو می‌دانی و همه می‌دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من،
از آوردن برق امیدی در نگاه من،
از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.

تو می‌دانی و همه میدانند که
شکنجه دیدن بخاطر تو،
زندانی کشیدن بخاطر تو،
و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است!

از شادی توست که من در دل میخندم ،
از امید رهائی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد
و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس میکنم.

نمی‌توانم خوب حرف بزنم،
نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله‌های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام،

دریاب! دریاب!

من تو را دوست دارم.
همه زندگیم و همه روزها و همه شبهای زندگیم،
هر لحظه از زندگیم بر این دوستی شهادت میدهند،
شاهد بوده‌اند وشاهد هستند.

آزادی تو مذهب من است،

خوشبختی تو عشق من است،

و آینده تو تنها آرزوی من ...



دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم


زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم.





جملات زیبا گیله مرد

حسین پناهی


صفر را بستند 

تا ما به بیرون زنگ نزنیم 

از شما چه پنهان 

ما از درون زنگ زدیم 

این جهانی که همش مضحکه و تکراره 

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره





لنگه های چوبی درب حیاطمان گر چه کهنه اند و جیر جیر می کنند!!! ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند . . . .


 من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم …

 یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم

 ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه …

و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!




beautiful words of the late hossein panahi سخنان زیبای مرحوم حسین پناهی

 




شـــب هایم عجیب درد میکند . . .
ایــن روزها از جـــنس دردم . . .
عـــلاجی نیست . . .
پر دردی هم عــالمی دارد . . .
این بـــی هــــمدم بودن است که درد را به رخ آدم میکشد . . .
ســرم درد میکند از این هــمه ســـردرگمی . . .
چشــمانم سوز دارد ، نــــه سوز سرما !
بلکه چـــشمانم میسوزد از این هــــمه آلـــودگی فکر و ذهن . . .
کــاش دنیـــا هم سرعت گیر داشت . . .
کــاش توقف میکرد انـــدکی در برابر غـــم هایم . . .
از تمام شیـــرینی های دنـــیا , این غـــصه ی تـــلخ بود که نصیب مــــن شد . . .
از بچگی “تلخی” را دوست داشتم . . .
امـــا نه تا این حد که تـــمام زنــــدگیم بشود یـــک تـــلخی بـــــــی پایان . . .
چـــرا روز به روز قیمت اجناس بالا میرود ، ولی ارزش انسان ها پــــایـــین . . . ؟
و وقـــتی که به اوج رسیدند برایـــشان غـــریبه ای میشوی گــــمنام . . .
خــــدایا می بیــــنی روزگــارمان را . . .
مگر خودت در کتاب آســـمانی ات نگفته ای که خداوند با صــابرین است ؟
بــــاشد صـــبر میکنیم در برابر این دردها , این غم ها . . .
ولـــی تــــو هم دســـتمان را رهــا مکن . . .
نـــگذار که غـــرق شویم در این دریای پــر عـــمق مشـــکلات . . .
خــــدایا . . .
در زنـــدگی مهر کسی را در دلـــمان بیــنداز که همچون خودت مهــربان و بـا وفـــا باشد . . .
نـــگذار مهـــرمان پیـــش یک بــــی مهر جا بــماند . . .
نـــگذار درگیـــر کسی شویم که درگیر دیگری ست . . .
خـــدا جـــونم یک نـــگاهی به بـــندگانت بکن . . .
بـــبـــین . . .
مــــا هم ، چون خودت تـــــنهاییــم . . .
پــــس هـــوایمان را در این تــنهایی ها و ســـردی های روزگار داشته باش . . .



for me


ماندن همیشه خوب نیست، 

رفتن هم همیشه بد نیست،

گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت.

باید رفت تا بعضی چیز ها بماند.

اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت.

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند.

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد،

مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور،

و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند.

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی.

و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی بمانی.

برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند.

برو وبگذار پیش ازاینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند،خاطره ای پر حسرت شود

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش

از شکستن سکوت اسانتر باشد
.
عشقت را بردار و برو.خوب برو. زیبا برو.

سر به زیر برو هر چند با اندوه با لبخندی بر لب برو هر چند باری سنگین بر دل و بر دوش.

شاد برو،شاد ازاین باش که اگر ترا نشناخت،عشق شناخت

برو و بدان هر جا بروی دست عشق را بر شانه ی خود حس خواهی کرد

نگاهت عاشقانه خواهد شد و صدایت اشنا.

وقار را در گام هایت می توان دید و اندوهی عارفانه را در لبخندت.


همه ی اینها از ان است که عشق قلب ترا ماُمنی برای بیتوته ی خویش یافته است

و همراهت خواهد ماند تا محضر حضرت دوست،

انکه می ماند اسیر عادت و خویشتن خواهی میشود.

ذائقه ی جانش تلخ میشود از شور و شیرین های زود گذر و غبار مینشیند

بر اینه ی روحش.

رفتن همیشه بد نیست.

انگونه باید بروی که دیده شوی و حضورت مثل لمس بال یک پروانه حس شود.

انگونه برو که هیچ نگاهی نتواند ترا انکار کند و هیچ دلی نتواند...

برو،فقط برو.

وقتی بروی همه چیزهایی که باید بیاید می اید



عکس های زیبا و خیره کننده(واقعا دیدن دارن)




چه کلمه مظلومی است..!

قسمت

تمام نامردی ها را گردن میگیرد

 


وقتی سگها در بیابان از گرگها رشوه میگیرند..

ومترسک با کلاغ تبانی میکند..

از وفا داری آدم ها چه انتظاریست..!




عشق مجنون


ماه


یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی؟!!

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم....

ادامه نوشته


همیشه درعجب بودم که چرا در جاده عشق پابه پایم نمی آمد

حتی وقتی که آهسته و پیوسته میرفتم

امروز فهمیدم ریگی که درکفشش  بود او را می آزرد


ﺣــــﺘـــﯽ اگر “ﺧـــﺪﺍ” ﻓﺮﺳﺘـــﺪ… !
ﺑــﺎﺭﺍﻥﺍﺳــﯿــﺪﯼ…ﺑﺮﺍﯼ ﺗــﻄﻬـﯿـﺮﺕ
ﺑــﺮﻑ ﻭﭘـــﺎﮐــﯽ
ﺑــﺮﺍﯼﺗـﺸﺒــﯿﻬﺖ
ﻣﺤـــﻤﺪﻭ ﻋﯿـــﺴﯽ
ﺑــﺮﺍﯼﺗﻈــﻤــﯿﻨﺖ
ﯾﺎ ﮐــﻪ ﺷﯿــﻄﺎﻥ ﺭﺍ … ﺑﺮﺍﯼﺗﻘﺼﯿــﺮﺕ
ﺩﯾـــﮕﺮ ﺗﻤــﺎﻡ ﺷــــﺪ ….
“ﺧـــﺮﺍﺏ ﺷــــﺪ ﺗــﺼﻮﯾـــﺮﺕ”…. !!!



سیب......


*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند
دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


 " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


تنهایى

چیزهاى زیادى به انسان مى آموزد
اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم…!!!




از تراکم ابرها می ترسم
می روی
چتری برایم بگذار
تنها
زیر شلاق باران می ترسم


عکس های رمانتیک و زیبای بارانی  - www.jazzaab.ir



تنها اشک مقصد عاشورا نیست

تصاویر مخصوص محرم و عاشورای حسینی

خدایا:

کودکان گل فروش را می بینی؟

مردان خانه به دوش....

دخترکان تن فروش....

مادران سیاه پوش....

واعظان دین فروش....

پسران کلیه فروش....

زبان های عشق فروش....

انسان های آدم فروش....

همه را می بینی؟

میخواهم یک تکه آسمان کنلگی بخرم

زمینت دیگر بوی زندگی نمی دهد...!

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

پاییز

اگر پاییز نبود

هیچ اتفاق شاعرانه ای نمی افتاد................!

نه موسیقی باد بود

نه سمفونی کلاغ ها

نه رقص برگ ها

نه من.......


مراقب من باش 

از من فقط ((تو))مانده ای


پاییز را به خاطر میسپارم زیرا..........

ادامه نوشته


باران امسال را من به عهده گرفته ام 

آنقدر بغض در گلویم تلنبار شده و اشک درون چشمانم در کمین نشسته

که فکر کنم پرباران ترین پاییز روزگار را من رقم بزنم

...

pic191_www.jahaniha.com_9

چشم انتظار

نقـش یـــک درخــت خشک را

در زنـدگی بازی میکـنم !

نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم

یا هیزم شکن پـیــر!


آموخته ام که خداعشق است

وعشق تنهاخداست

آموخته ام که وقتی ناامیدمی شوم

خداباتمام عظمتش

 عاشقانه انتظارمی کشد دوباره به رحمت او امیدوارشوم

آموخته ام اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم

خدابرایم بهترش رادرنظرگرفته

آموخته ام که زندگی دشواراست

ولی من ازاوسخت ترم...

باید بازیگر شوم ،
آرامش را بازی کنم …
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …
باز باید مواظب اشک هایم باشم …
باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …

و چه زود دیر شد..........

www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی


دیدی که سخت نیست تنها بدون من! 


دیدی که شب می شود روزها بدون من!


این نبض زندگی بی وقفه میزند ،فرقی نمیکند با من یا بدون من! 


دیروز گرچه سخت امروز هم گذشت! 


طوری نمی شود فردا بدون من......

پناهگاه

پناه بعضیا آسمونه ، پناه بعضیا جاده اس ، پناه بعضیا دریاس ، .....
دنیای بعضیا یه چشمه اس ، دلای بعضیا یه دریاس ، یه دریا مهربونی ، یه دریا عشق ،....
ولی پناه این همه مهربونی کجاست؟
اصلا پناه یعنی چی؟
مگه همه پناه دارن؟
یعنی همه یه جایی رو دارن که وقت بی کسیا و دل تنگیاشون بهش پناه ببرن ؟.....
همه رو نمی دونم !....
یعنی ؛ آخه راجه به خیلیا خیلی چیزا رو نمی دونم !
ولی این و می دونم هرکسی دوست داره یه جای امن و آروم داشته باشه ،
و هرکسی این جای امن و آروم رو یه جور تعبیر می کنه ،....
من بهش میگم پناه ......

 

راستی پناه تو کجاست؟
خونه ی یه مهربون ؟ آغوش گرم یه آشنا ؟
صدای قلب یه دوست ؟
یا یه تپش پر از اضطراب ؟
شایدم آسمون یا ماه .....
شایدم فرشته ها ....
آخه می دونی اونا آسمونی ان ، دوست داشتنی ان ، مهربونن .....
قلباشون شفافه ،.... دنیاشون بلوریه .... بلور دلاشون زیر نور ماه می درخشه ...
راستی پناه تو کجاست ؟
پناه تو این دنیاست ؟ یا آسمونش؟
شایدم جاده ها ....
آخه نمی دونی راه رفتن تو یه جاده ی شلوغ چقدر آرومه .....
اینکه اگه احساس کنی یه جایی تو این دنیا آرامش داره ،.....
حتی اگه اون پناه یه جای پر سر و صدا باشه ،
وقتی تو اون جایی و ازش آرامش می گیری ، آرومه .....
اگه دریا پناه کسی باشه ، حتی وقتی هم طوفانیه ، هر موجش یه دنیا لذته ....
ولی تا حالا به یه پناه همیشگی فکر کردی ؟
تا حالا به این فکر کردی که هر جایی که میشه پناهت ،....
تا یه مدتی پناه مهربونی می مونه ....
و کم کم از آرامشی که کنارش داری ، کم میشه .....
تا حالا فکر کردی اوج آرامش کجاست ؟
چرا پناه تو اون اوج نباشه ؟
اگه اوج آرامش دنیا پناهت باشه ،
تا همیشه یکی هست که مهربونه ، .....
یکی هست که دوستت داره ، .....
یکی هست که او ج مهربونیاشو برا تو گذاشته ،.....
یکی که همیشه به فکرته .....
یکی که هیچوقت ازت خسته نمیشه .... یکی که هیچوقت ازش خسته نمیشی ...
اون پناه یه مهربونه ....
یه مهربون با یه خونه گرم و آشنا ،
توی خونه اش یه دریا داره به وسعت دل همه عاشقا ....
آسمون خونه اش یه ماه مهربون داره ...
جاده نداره ، جون اینجا مقصده .
دیگه نیازی نیست راه بری و بازهم بری تا به یه پناه برسی ....
تو حیاط خونه اش یه نردبون داره که میرسه به آسمون ....
بالای اون نردبون یه آسمون ستاره اس ....
شاید اونجا ، همون بالاها .... یه اوجه ... اوج یه آرامش ....
می دونی ، آسمون عرش خداست....
و می دونی بهترین پناه کجاست ؟
خونه ی اون مهربون ..... آخه اون ، آسمونیه ....!
و آنوقت خوب می فهمی پناه دنیا کجاست؟
چرا که ؛ رسیدن به خدا یعنی اوج آرامش .

خدا این آغوش گرمت و از ما نگیرررررررررررررررر.....



دمش گرم!!!

باران را میگویم...

به شانه ام زدوگفت؟

خسته شدی؟

امروز را تو استراحت کن..من به جایت میبارم


زندگی همچون باد است

گاهی با نسیم دست نوازش  بر سرت می کشد!!

گاه با طوفان خشم دنیا را در دلت می اندازد

زندگی همچون باران است

گاهی با یاد تو نم نم و آرام  می اید!

ولی گاهی باتلخی نبودنت از اسمان سر می زند!

ادمه وقتی بچه بودم غنچه ای نو و تازه بودم

برای شروع هر قصه ای می گفتند یکی بود یکی نبود زیرگنبد کبود هیچ کی نبود

ولی همیشه زیر گنبد کبود من یکی بود

یا برای پایان قصه ها می گفتند قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید

اما من همیشه قصه ای در دل داشتم که به سر نرسید ولی کلاغه به خونش رسید

یا اینکه می گفتند لی لی لی حوضک جوجو اومد اب بخوره افتاد تو حوضک

ولی من به هوای زنده ماندن جوجوها همیشه حوضک دلم خشک نگه داشتم

یا همیشه بعداز تمام شدم بازی های کودکانه همه می گفتند نخود نخود هرکه رود خانه خود

اما هیچ وقت نخود های دل من از تنهایی خانه ای را نیافتند!!







شکست برج


تو نمي دانستي،

 قصه برج و كبوتر

كه چه سان برج شكست.

*   *   *

تو كبوتر شدي و راهي پرواز به برج

نه هوا ابري بود، نه نشاني از مه

و نمي دانم من،

شيطنت بود و يا بازي پرواز تو بود

و صدايي با شوق، 

گفت : 

من آمده ام

دل برج از خبر شاد شكفت،

 ـ گر چه در ديده غمي با خود داشت ـ

گفت در رويايم، يا كبوتر اينجاست.

*   *   *

برج از جا برخاست

سالها بود كه در تنهايي

بي خبر از همه دنيا و پر از خاموشي

آرزويش همه ديدار تو بود

و فقط در رويا، لحظه ي آمدنت را مي ديد.

برج با خود مي گفت : آرزويي به دلم نيست دگر

بي خبر از غم هجران دگر

و به اين آساني

فصل پرواز كبوتر تا برج

(( قصه فاجعه دلبستگي شد))

*   *   *

روزها از پي هم مي آمد

برج باور مي كرد، كه كبوتر اينجاست

و كبوتر افسوس، فكر پرواز دگر

*   *   *

فصل سرما كه گذشت

آن كبوتر هم رفت

و دگر بازنگشت.

رفتنش نيشتري شد به دل عاشق برج

بعد از آن،

برج،

شكست.






تبریک

دختران فرشتگانی هستند  از آسمان

برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان

این روز بر دختران دیروز و مادران امروز مبارک . . .

بـه خـــــودم قــول میدهـــــم کــــه فــــــــراموشــــت کـــــــنم
وقـــتی صـــبــح میشـــــــود تــو را کـه نـه …
ولــــــی !
قــــــــولم را فـــــــرامـــوش میکـــــــنم !!!


نامه جودی به بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز عزیزم!
تمام دلخوشی دنیای من این است که ندانی و دوستت بدارم
 وقتی می فهمی و می رانی ام ... چیزی درون قلبم فرو میریزد
 چیزی شبیه غرور
 بابالنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم
 بعداز تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند
 نمی گذارم ... نمی خواهم
 بابالنگ دراز من همین که هستی دوستت دارم

 حتی سایه ات که هرگز به ان نمی رسم..

برای خودت زندگی کن،کسی‌ که ترا دوست داشته باشد،

با تو میماند،برای داشتنت می‌جنگد...

اما اگر دوستت نداشته باشد،

به هر بهانه‌ ‌ای میرود...!

یاد سهراب بخیر !


آن سپهری که تا لحظه خاموشی گفت:


تو مرا یاد کنی یا نکنی


باورت گر بشود گر نشود


حرفی نیست


اما


نفسم میگیرد


در هوایی که نفسهای تو نیست...

بدون شرح....


کمي عوض شدم؛

ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛

به کسي تکيه نميکنم .؛

از کسي انتظار محبت ندارم؛

خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛

سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم...

چقدر بزرگ شدم يک شبه !!!

جا مانده است 

 چيزی جايی

كه هيچ گاه ديگر 

هيچ چيز 

جايش را پر نخواهد كرد 

نه موهای سياه و

نه دندانهای سفيد

 زنده یاد حسین پناهی

7

ای خدای بزرگ

به من کمک کن تا وقتی می خواهم

درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم،

کمی با کفشهای او راه بروم.


از سکوتم بترس

وقتي که ساکت مي شوم
لابد همه ي درد دل هايم را برده ام پيش "خدا"

هیچ جاده ای به هیچ جای دنیا نمیرود..

اینها آدمها هستند که میروند..

مردم شهری که همه در آن می لنگند..

به کسی که راست راه میرود می خندند..!

(انسان عادت دارد چیزی را که نمی فهمدمسخره میکند)



سهراب پشت دریاها چیزی نیست بیا!!

بیا این جا!

در این جا کسی جنایت نکرده!

خیانتی هم نیست!

تنها جایست که پاک مانده!

فقط بایدتحمل کنی اکسیژن ندارد...


جاخالی رو پر کنید لطفا.......

به نظر من زندگی بدون انسانیت نمیشه ......شما چی توی جای خالی میذارید؟؟؟