+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:25 توسط tanha
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
{من خدا را دارم}کوله بارم بردوش ،سفری باید رفت سفری بیهمراه ،گم شدن تا ته تنهائی محض، یارتنهائی من با من گفت:هرکجالرزیدی، از سفرترسیدی تو بگوازته دل: {من خدا رادارم